تبليغاتX
یه دنیا امید

یه دنیا امید

برگهاي زندگي ماماني كه هنوز خودش مامان مي خواد

زندگي با طعم گيلاس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت   توسط گل انار   | 

بهراد؛ كسي كه به زندگي ما طعم گيلاس بخشيد!!!

م


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت   توسط گل انار   | 

سلامي پر از انرژي از يه خانوم خونه نشين

دوستاي خوبم تو خونه جديد كه از اينترنت خبري نيست ولي با موبايل به وبلاگاتون ميام و از احوالتون با خبر مي شم .خوشحالم كه همگي خوب هستين.

از من و بهرادم خبر خاصي نيست جز دوري شما .امروز دكتر بودم و خانوم دكتر بهم ضد حال ضد و گفت پسرت ۱۶ ابان بدنيا مياد يعني ۱۶ روز ديرتر از اونيكي من فكر مي كردم . حالش خوب بود و وزنشم يك و نيمكيلو شده .

مراقب خودتون باشين

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت   توسط گل انار   | 

به يادتونم

سلام دوستاي خوبم ببخشيد كه نيومدم و خبرم ندادم راستش ديگه خونه نشين شدم و بندرت ميتونم بيام نت .الان به ماه ٨ رسيدم و مشكلاتش كه خودتون ميدونيد .چون اضافه وزنم کم بوده دکتر دستور خونه نشینی داده .منو بهراد از دعاي خودتون فراموش نكنيد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت   توسط گل انار   | 

يه صبح با شكوه

چقد وقتي بعد از مدتها يه روز اروم داري قدرشو مي دوني .يه اهنگ اروم مي زاري و به چيزاي خوب فكر مي كني .تلفنو موبايلو همه رو قطع  مي كني كه نكنه اين ارامش ازت گرفته بشه .

وقتي صبح اول وقت  بجاي صداي هر چيز صداي قلب كسي رو مي شنوي كه با وجودت داري بزرگش  مي كني انقد بهت لذت مي ده كه دوست داري تا اخر دنيا به تالاب تولوپش گوش بدي و بري تا خود خود خدا . دستامو  بهم فشار مي دم كه نكنه لذتي كه تمام وجودمو گرفته از نوك انگشتام بيرون بره . همينجور الكي دوست دارم  اشك بريزم و بگم دوست دارم وجودم .چشامو كه اشكا توش حلقه زدن ببندم و به صورت ماهت فكر كنم و اروم اروم ببوسمت .بارها و بارها صداي قلبت رو توي گوشم مرور كنم و برم تو خيالي كه خيلي بهم ارامش ميده.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت   توسط گل انار   | 

كودكم عاشقانه دوستت دارم

قربون خدايي برم كه هميشه اون ته ته يه چيزايي برا دلخوشي گذاشته .اينورزا كه تو خونه جديد حسابي دلم ميگيره و اولين روزهاييه كه بعد از 23 سال ،جدايي از خانواده برام رقم ميخوره. ولي بازم يه جورايي بهراد وجودم با تكوناش منو ذوق زده مي كنه و صدامو بلند  كه داره تكون ميخوره . با خواهرم رفتيم و چند لباس براش گرفتيم . همين كه خونه سوت و كور ميشه ،ميگم يه پيشنهاد برا تحول: مجيد با تعجب به من نگاه مي كنه و من بدو بدو لباساي عزيزمو ميارم، يه پارچه پهن مي كنم كه نكنه لباساش پرزاي قالي رو بگيره و تن عزيزشو ناراحت كنه ، لباسا رو يكي يكي بيرون ميارم و با كلي قربون صدقه مي چينمشون و عكس مي گيرم و قول ميدم كه ديگه بازشون نكنم ولي قولم بيشتر چند ساعت دووم نمياره.

كودكم ، پسرم همه زندگيم دوست دارم .با حسي دوست دارم كه مطمئنن تا حالا اين حسو نسبت به هيچكس نداشتم . همين كه به تو نگاه مي كنم و حركاتت رو مي بينم سرمو رو به آسمون مي كنم و مي گم خدايا خيلي بزرگيييييي خيلي .

همه زندگيم حال و هوايي ديگه اي گرفته از نماز خوندنم تا به عشق تو خوابيدن .تا نصفه شب با اينده تو سير مي كنم . مي خوام با صداي بلند داد بزنم و بگم پسرممممممممممم تو جوونه هاي اميد رو تو دل مامان  سبز سبز نگه داشتي و با بزرگ شدنت و با هر تكونت يه برگ بهشون اضافه مي كني .

هفته پيش رفتم دكتر كه بهترينم رو ببينم و وقتي دكتر گفت پسرت 850 گرمه داشتم غش مي كردم كه پسر من كه مال منه كه وجودش براي منه داره بزرگ ميشه . بهار و يه ماه تابستون تموم شد و من بي صبرانه منتظر پاييزم،پاييزي كه هر چند خزانه ولي براي من سبزترين فصل خواهد بود .

مجيد نوشت: همسر خوبم ممنون به خاطر همه از خود گذشتگي هات .ممنون بخاطر خونه اي كه با كلي تلاش و خستگي زياد برا من و پسرمون فراهم كردي .ممنون كه هميشه بهترينها رو برام خواستي و واقعا هم بهترين را ساختي .تكيه گاهم مراقب خودت باش كه احساس آرامشم كنار تو پايدار بماند.

دوستاي خوبم منو از دعا خير خودتون فراموش نكنين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت   توسط گل انار   | 

خداحافظ خانه پدري

تك تك آجرهايت حكايت يك خاطره است .خانه پدري خدا حافظ .خداحفظ تمام خاطراتم . هر چند در سالهاي اخير شيريني به خود نديده اي ولي باز هم دوستت دارم . توتهاي خانمان ديگر يكسر نيست كه پرده را بگيرد و توتهايت را خالي كند .خدا حافظ تخت چوبي حياطمان كه هنوز آثار دور همنشينيمان بر رويت مانده است . خدا حافظ خانه عاشقيم .دلم براي آن اشپزخانه تنگ مي شود كه ماه رمضان شود و مامان برايمان سحري درست كند .دلم هر چند دو سالي است از داخل خانه پدري لذتي نمي برد ولي حياط همچنان خاطراتم را يادآوري مي كند . كاش روزي بر مي گشت كه مامان پورانم از مكه مي آمد و ما حياط را مي شستيم و كوچه را آب و جارو مي كرديم .دلم براي مولودي هاي تنگ مي شود كه آش رشته بپزيم و يك هفته پس و پيشش در تكاپو باشيم .دلم براي تاب روي حياطمان تنگ مي شود كه بنشينم و مهسا تابم دهد .

ياد آن اتاق مهماني L  مان بخير كه چه مهماناني را به خود ديد و ديگر از آنها خبري نيست .يادش بخير نباشد كه چه روزها پشت پنجره به بيرون نگاه مي كردم و اشكانم بي اختيار مي آمد كه چرا ديگر حياطمان شب نشيني هايمان را جشن نمي گيرد .چه روزهايي در اين خانه تولد گرفتيم و من در بغل مامان ولو مي شدم و خوشحال كه يكسال دختر كوچك خانه بزرگتر شده است .

ياد آن روزها بخير كه دور حياط پايين مي امديم و براي كنكور درس مي خوانديم و گاهي نكاتي درسي ، يادگاري و آينده نگريمان را نثار آجرهايش مي كرديم .

دلم براي روز 3/2/86 تنگ مي شود كه ميهماني براي تولد مجيد گرفته بودم و تا پاسي از شب كردي مي رقصديم و صداي خندهاي مامان به وجدم مي آورد.

مزه كلپاچه هايي كه همهمان را دور هم جمع مي كرد زير دندانهايم مانده است .چه روزهايي دنبال جهيزيه مي رفتيم و و خسته كنار اپن اشپزخانه ولو مي شديم .

خانه پدري انگار 14 سال است كه ميهمانت بودم ولي ديگر وقت رفتن است .نمي دانم شايد ديگر به اينجا نيايم ،شايد از كوچه ات هم رد نشوم ولي بغضي از دلتنگي هميشه كنارم خواهد بود وقتي از تو عبور مي كنم و صداي بلندت را مي شنوم كه مي گويي تو هم دلت رايم تنگ است.

بدترين روز در تو 1/6/87 بود كه تمامي بند بند وجودت گريه مي كرد كه بانو اين خانه تو را هم ترك گفته است ولي ديدي كه ديري نپاييد  و زني ديگر خودش را بانوي اين خانه كرد و ....ديدي كه چگونه ديوارهايت ، دكوراسيونت همه را تغيير دادند كه تو هم خاطرات بانو را فراموش كني !! ولي در چشمانت هميشه يادش مانده است.

پينوشت: خانه پدري دو واحده بود كه بعد از ازدواج ما يكيشو اشغال كرده بوديم

بهراد ي مامان نوشت: ديروز رفتم گل پسرمو ديدم خدا رو شكر حالش خوبه و داره برا خودش مردي ميشه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت   توسط گل انار   | 

بازيييييي

سلام دوستاي خوبم كه داريد يكي يكي از دست ميريد و اينجا ها پيداتون نميشه .چند روزيه كه مي خوام بيام بنويسم ولي نمي دونم ازچي !!خب از فندق كه چيز تازه اي ندارم قربونش برم داره خودش بزرگ ميشه بقيه هم كه روزمرگي و چيزي كه لازم به ثبتش باشه نبوده.برا همين گفتم از خودم يه بازي وبلاگي دروكنم فقط يه سواله :

فكر مي كنيد اگر مادر شوهر يا مادر زن شويد چگونه خواهيد بود؟؟؟

جواب خودم:

راستش من كلن به همه رو مي دم يعني ميمونه بيان بگن اقا جون بيا خونمون رو جارو كن .البته به وقتش حالم ميگيرم.اگه مادر شوهر بشممممم:اول از همه عروسم باید مورد تاييد من باشه يعني اگه بهرادم بره خودش ببره بدوزه فقط ما رو برا عروسي دعوت كنه  اونرويم ظاهر خواهد شد.البته بايد به انتخاب خودش و تاييد و تصويب من باشه ...مادريي گفتن. سعي مي كنم خيلي تو زندگيشون دخالت نكنم ولي نه اينكه كلن دلرحمم وشانسم ندارم ، عروسه مياد ميگه مادر جوووووووووون لباساي منم بشوريد.اصلن نميذارم پسرم بره يه شهر ديگه اگه هم رفت ما هم ميريم اونجا .بعدم از همون اول مي گم كه منننننن نوه مي خوام.

                 

حالا اگه فندقم دختر باشه يا  فندق دوميه دختر بشه و مادر زن بشم :اول اينكه با دخترم كاملن دوست خواهم بود كه همه چي رو به من بگه و اگه احيانن تو دانشگاهي جايي بهش پيشنهاد شد سريع به من بگه كه من وارد عمل بشمو شرايط رو برسي كنم.من كلن دومادو بيشتر عروس دوس دارم برا همين ميشه پسر خودم. اينجا ديگه نمي گم زود نوه مي خوام چون حوصله ندارم دخترم بچشو بده من نگه دارم.  بهشون مي گم اول پيشرفت كنيد كه بعد با خيال راحت بچه داري كنيد.چون مجيد رو مي شناسم كه  از دوماد خوشش نمياد، مي گم خونشون از ما دور باشه كه يوقت خدا نكرده بله ديگه.نا گفته نماند كه هميشه دعا مي كردم فرزند اولم دختر باشه كه من از وقتي بچم 10 سالش شد ديگه كاراي خونه رو به اون بسپرم(نه اينكه خودم خيلي قبلن كمك مي كردم  بلد نبود نيمرو بپزونم) دوستاي خوبم همه به اين بازي دعوتيد

             

تشكر نوشت: عمه جونم از سوريه برا فندقي چند دست لباس اورده .با ديدنشون داشتم غش مي كردم.ممنون عمه جون.

بابا بزرگ فندقي (باباي خودم) درخواست كردن يه ليست از همه چيزايي كه لازمه بدم تا برا سيسموني دست بكار بشن .ممنون باباي خوبم

باباي فندقي دستش درد نكنه چند روز تعطيلي بدون اينكه من كمك كنم فرشها و پتو ها و هر چي لازم بود رو تنهايي شست و فقط من آب مي گرفتم رو فرشا (خسته نباشم).كلن كارامون برا نقل مكان حاضر شده و خدا رو شكر چيز شستني نموده.

مادر بزرگ فندقي  تماس گرفتن كه براش لحاف تشك نگيريد و ندوزيد.دوست دارم برا بچم با دست خودم لحاف درست كنم .ممنون مادر جون با اينكه مراد دل شما نبوده انقد دوسش داريد

خود خود فندقي خدا روشكر و با يه تشكر وي‍ژه ازشون يكم بهتر شدن و من فك كنم يه مقداري حالم بهتر شده و مي تونم غذا بخورم.اخه تو 5 ماه گذشته من فقط يك كيلو اضافه شده بودم .داشتم از سو تغذيه ميمردم                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت   توسط گل انار   | 

فندقم دختره يا پسر؟؟؟؟؟

سلام به همه دوستاني كه يه حدسايي زده بودن

طاقت ندارم طولش بدم همين اول بگم كه بر خلاف تصور خودم و دوستاي وبلاگي و بنا به پيش بيني مادربزرگ مجيد و خاله هام و مامان مجيد كه مي گفت من شانس ندارم اينم پسر ميشه فندقم پسرهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد .

خانوم دكتري كه ميرم پيشش اجازه نميده آقايون يا همراه با بيمار داخل بره هر چند با خواهرم رفتم ولي تك و تنها با كلي دلشوره رفتم  داخلتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد .داشتم از استرس ميمردم يعني تا حدي كه قلبم تير مي كشيد كه سالمه چه جوريهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.

همين كه خانوم دكتر سونو رو گذاشت گفتم بچم سالمه و اونم با كلي ارامش گفت كه ماشاالله همه چيزش خوبه حركاتش ،خودش .در نهايتم گفت جنيستش پسره

خلاصه با خاله مهساي پسرم كلي تو ماشين جيق زديم و جاي مامانم خالي كرديم .اخه مامان پوران من فقط دو تا دخمل تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدداشت و يه جورايي دوست داشت نوش پسر باشه .به خالم زنگ زدم و بهش گفتم اونم گريه كرد كه ديدي مامانت تو خواب فلاني اومده و بچه تو كه پسر بوده دستش بوده ديدي خاله مامانت هميشه همراهته.

اومديم خونه و مجيد خان كه طبق معمول نگران و از نگراني خواب رفته بودن با صداي من كه اقا مجيد پسره پريد و كلي تا شب بزن و برقص راه انداخته بود(چقد زشته ادم مثل اين قرن دقيانوسيا عاشق پسر باشهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد)

تنها كسي كه خوشحال نشد مادر بزرگ يا بهتر بگم خاندان پدري  پسرم بود كه وقتي بهشون زنگ زدم  مامانش گفت من مي دونستم شانس دختر نداريممم. بعد در كمال ناباوري به من گفتن خب اين پسرو كه مياري برا مجيد بعدش سريع يه دختر بيار برا ماااااااااا.بنده خدا خيلي دپرس شد و گفت تو خاندان اينا دختر قحط افتاده . حتي اين تفكر بي دختري تو خانوادشون به حدي كه داداش كوچيك مجيد كه 9 سالشه بمحض شنيدن اين خبر محكم زده به پيشونيش و گفته اي بابا اينم پسر شد.

كلن از ديروز تا حالا دچار يه تزلزل فكري شدم  اخه تا الان تصوراتي كه راجع به اينده ميكردم دختر بود و با لباساي دخترونه حالا همشون رو بايد از نو بازسازي كنم.

فندق نوشت: بهرادم همه زندگيم قربون اون تكون خوردنات برم كه بهم آرامش رو هديه كرده . از ديروز كه فهميدم شازده پسرم داره بزرگ ميشه منتظر لحظه اي هستم كه تو اغوشم بگيرمت و داد بزنم اهاي  خداي مهربون ممنون به خاطر هديه اي كه بهم دادي . ديشب تا صب به ايندت فكر مي كردم و از همين الان به فكر اين بودم كه چه جوري از سربازي معاف بشي تا حتي يلحظه هم ازم دور نشي .دوستت دارم بهرادم                                         

مامان نوشت: مامان عزيزم .هيچ كس نميدونه كه از ديروز تا حالا چقد لحظهايي رو تجسم كردم  كه با وجود تو در اين ثانيه ها برام رقم ميخورد. چقد در اون لحظات غرق شدم كه تو قربون مغز بادومت ميرفتي و از ايندش برام حرف ميزدي .مامان جونم مغز بادومت ، نوه اي كه هميشه دوست داشتي بينيش و به من مي گفتي زودي نومو بيار پسره هموني كه تو دوست داشتي . قربونت برم كه از همون اول نويد يه ماه پسر رو بهم داده بودي ولي حيف كه نيستي كه با حرف زدناي تو تكون بخوره و ما رو مست كنه .مامان عزيزم برام خيلي دعا كن كه نبودنت رو تحمل كنم چون چاره اي جز اين نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت   توسط گل انار   | 

چه زيباست درك حسهاي زيبايت مادر

وقتي لحظه به لحظه نگرانم ، لحظه به لحظه عاشقم ،عاشق وجودي كه نمي دانم قدر اين عشق را مي داند يا نه؟ دلم آهنگ ملايمي مي خواهد تا به آن روزها و خيرشدنهايت  بروم .چقدر مي فهمم معناي نگاههاي پر معنيت را . چه قدر مي فهمم  دستهاي عاشقت را .ميفهمم كه چه شبها من  درونش چه شوقي به او مي دادم . روزها  كه منتظر ديدن من بود  و مرا براي خودش تجسم مي كرد.روزها كه دنبال اسمي براي من مي گشت. .چه زيباست كه تك تك حسهايت را درك مي كنم و به مقام تو مي رسم مادر.

دلم ، قلبم ، وجودم تو را مي خواند مادر كه ببيني مادر شدنم را.

با خيلي تاخير روز زن زيباترين گل بوستان خدا رو به تمامي دوستاي خوبم تبريك مي گم

با كمال شرمندگي از مقام بابا مجيد خان  هديه روز زن برايمان يك عدد شلوار بارداري بود و يك ايميل خيلي خيلي زيبا كه از هزار كادو و ست لباس بارداري برايمان بيشتر ارزش داشت . ممنون عزيزم give_heart.gif

اين روزا كلن حالم خوبه و تا چهارشنبه كه دلبرم رو ببينم روز شماري مي كنم . در حال جمع و جور وسايلمان هستيم كه گوش شيطون كر تا پايان اين ماه بريم خونمون .كلي كه چه عرض كنم بيشتر از يه خونه تكوني كار دارم نه اينكه خيلي فعالم از يسال پيش تا حالا هيچكار نكردم كه مي خوايم بريم خونه جديد همونوقت يباره تميزم مي كنيم . حالا از طرف كل فاميل مرحمت شده و پيام كمك رساني وصول شده البته  نميشه از خجالت اب ميشم برا همين بايد دو تا كارگر مرد و شوصد تا زن بگم بيان تا بلكي يكم تميز بشن.

چهارشنبه ميرم فندقمو ببينم برام دعا كنيد كه همه چيش خوب باشه و دكتر بهم يه قوت قلب حسابي بده

مراقب خودتون باشيد زيباترين لبخندهاي خداkiss.gif

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت   توسط گل انار   |